روایت اقتدار-بیست و سه

اشتراک گذاری:

“روایت اقتدار شماره ۲۳”

“پنج دقیقه تا ویرانی”

 

دم‌دمای اذان بود. پیرمرد لبخندی زد و نگاهش دورِ خانه‌ی دلبازشان گردید. نوه‌ی بزرگش گوشه‌ی سالن کتاب های درسی‌اش را پخش کرده بود و روی آنها خیمه زده بود. پسرِ بزرگِ مجردش که آرزو های زیادی برای آن تدارک دیده بود حواسش تمام و کمال به گوشیِ دستش بود که پیرمرد آن را جعبه‌ی دردسر ساز، می‌نامید. کمی آن طرف تر نوه‌ی کوچکش داشت با اسباب بازی هایش بازی می‌کرد. نوه ی هشت ساله اش، مادر شده بود و به اسباب بازی های کوچک و بی‌جانش مانند موجودی که جان‌دارد رسیدگی میکرد. کمی جلوتر، نوزادی کوچک در گهواره میخندید. او هم یکی دیگر از نوه های پیرمرد بود. مادر بزرگ نوه ها هم در آشپزخانه افطار را تدارک میدید. افطاری با چاشنی عشق مادرانه. او به رسم جوانی هایش دامنی با پس زمینه ی رنگ نخودی و گل های آبی پوشیده بود و بلوز آبی آسمانی ساده ای با آستین سه ربع به تن داشت. خنده ی نمکینش باعث چین خوردگی گوشه ی چشم و بالای لبش بود و دست های پیرش ماهرانه آشپزی میکردند. موهای سفید و کوتاهش مانند همیشه صاف و شانه کرده بود. سه دخترش نیز داشتند برای پختن افطار کمکش میکردند. بوی حلوا کل خانه را معطر کرده بود. پیرمرد عاشق مادربزرگ بود. عاشق طعم معطر غذا هایش و مهربانی های مادرانه اش. پیرمرد عاشق پناه زندگی اش بود. عاشق … داماد بزرگ و داماد کوچکش داشتند شطرنج بازی میکردند و داماد وسطی اش به نظارت و داوری آن ها پرداخته بود. صدای خنده های مردانه شان خانه را نور می بخشید. پیرمرد برای تمام نوه هایش لقبی داشت. نوه ی بزرگش دردانه صدا می شد. نوه ی وسطی اش شکلات و نوه ی آخرش فندق. هرکدام از این لقب ها نیز پسوند بابا داشتند. مثلا پیرمرد همیشه می گفت: دردونه ی بابا همش داره درس میخونه یا فندق بابا همیشه شیر میخواد یا میگفت شکلات بابا خیلی شیرین و خوش اخلاقه. احترام در خانه شان حرف اول را میزد. هیچوقت پیرمرد و پیرزن همدیگر را به اسم صدا نمی زدند. همیشه یا با کلمه جان همدیگر را مورد خطاب قرار می دادند یا با خانوم و آقا گفتن . زیبایی خانه به همین بود. عشق … تلویزیون روشن بود و داشت قرآن پخش می کرد. مادر بزرگ با همان پای لنگ لنگانش از آشپز خانه بیرون آمد و رو به پیرمرد گفت: _آقا محمد من حواسم نبود نون نداریم. میشه بری نون بخری؟ پیرمرد خنده ای کرد و گفت: _چشم خانوم الان میرم. یاعلی گویان بلند شد. پسرش گفت: _بابا کجا میرین؟ _میرم نون بخرم پسرم. _نه شما نرین من میرم. پیرمرد لبخندی زد و بوسه ای روی موهای مواج پسرش نشاند. _نه باباجان. خودم میرم. شما روزه ای بشین خونه. پسر دیگر چیزی نگفت. پیرمرد سمت نوه ی درس خوانش رفت و گفت: _ببینم کی خانوم دکتر میشی دردونه ی بابا. دخترک خنده ای کرد و از دور بوسه ای برای پدربزرگ مهربانش فرستاد. پدربزرگ آماده شد. بیرون از اتاق آمد و گفت: _شما اذان که دادن افطارتون رو باز کنین تا من زود بیام. همسرش خنده ای کرد و مراقب خودت باشی گفت. پیرمرد هم خداحافظی کرد و از خانه ی گرم و پر محبتشان بیرون آمد. کوچه پس کوچه ها را یکی یکی جلو رفت. نانوایی تا خانه ی شان پنج دقیقه ای فاصله داشت. عینک گردش را زده بود و با هر نفسی خدا را بخاطر هدیه ی خانواده شکر میکرد. قدم هایش را مانند نوجوانی سرزنده می شمرد تا به نانوایی رسید. در صف نانوایی همه راجع به اخبار جنگ و سیاست حرف می زدند. اما پیرمرد بی توجه به آنها، نان را خرید و با خنده نان را روی دستش قرار داد. همان لحظه صدای مهیبی در محله پیچید. قلب ها ثانیه ای نزدند و در دقیقه ای کوتاه خاک همه جا را فرا گرفت. بعضی شیشه ها ریخته بودند. پیرمرد افتاده بر زمین و هاج و واج به نانِ خاکیِ روی زمین زل زده بود. بدنش میلرزید و قلبش آهنگ ناموزونی می نواخت. خیلی سخت نفس می کشید. بعضی ها جیغ می کشیدند و بعضی برای کمک به آن هایی می رفتند که خورده شیشه یا چیز سنگینی رویشان افتاده بود. ترس وجود پیرمرد را فرا گرفت. خانواده اش …؟ بلند شد. خاک بود و خاک، تاریکی و خون. شروع به دویدن کرد. پاهایش جان نداشتند. دوید و دوید و دوید. هرچه به خانه نزدیک تر میشد خاک بیشتری به سمت چشمانش می آمد. دیگر هیچ جا را نمی دید. فقط چون محله ی قدیمی شان بود و آنجا را مانند کف دستش می شناخت راه خانه را حدسی جلو می رفت. سرفه اش گرفته بود وسینه اش درد میکرد. دیگر حتی خاک ها رنگ دود گرفته بودند. به خانه رسید. با نور چراغ قوه ی مردم کمی دیدش باز شده بود. آرزو کرد کاش مانند چند دقیقه پیش خاک ها جلوی دیدش را گرفته بودند. زیرا که دیدن خاک بهتر از دیدن آواری ست که روی مهم ترین سرمایه های زندگی ات افتاده است. آوار بود و آوار. مغزش اخطار داد: نه، آنها زنده اند. امکان ندارد زنده نباشند! سمت آوارها دوید. خاکها را با دستش کنار میزد. دستش خراش برداشته بود و خون از آن شره می کرد. اما برایش مهم نبود. مردم سمتش آمدند تا دست های چروکیده اش را متوقف کنند، اما کسی جلودارش نبود. اشک از چشم هایش روانه بود. کمی بعد، امدادگر ها رسیدند و پیرمرد را که دیگر داشت از حال می رفت از میان خاک ها بیرون کشیدند. به او سر می زدند و آرام بخشی تزریق کردند. اما مگر این درد آرام شدنی است؟ مگر با خوابیدن و از حال رفتن می توانست پیش خانواده اش برگردد؟ پیرمرد از آن لحظه به بعد حسرت داشت. حسرت نان نخورده را. افطار باز نکرده را. خوشبختی پسر داماد نشده را. آینده ی نوه ی دکتر نشده اش را. حسرت بازی شطرنج تمام نشده را. حسرت زندگیِ نوه‌های شیرین زبانش را. حسرت از دست دادن خانواده برای هر شانه‌ای زیادی سنگین است … و زیادی درد دارد. پیرمرد دیگر عاشق خاک آن محله بود، زیرا که عزیزانش در ذره ذره ی خاک حل شده بودند. در عین حال از آن محله نفرت داشت زیرا عزیزانش را در آن مکان از دست داده بود. از آن روز به بعد پیرمرد فقط درد داشت. درد و درد و درد.

نویسنده:نورا آفتاب
پایه:هشتم