روایت اقتدار-شماره بیست و نه

اشتراک گذاری:

“روایت اقتدار شماره ۲۹”
“سربازیِ امام زمان(عج)”

با صدای زنگ گوشی چشمانم را باز کردم. دردِ سرم در جانم می‌پیچید. صدای پدافند و بمب هم از دور به گوش می رسید. ذهنم، آمادگی نداشت، تا چند ثانیه، منگ به رو به رو زل زدم. فکر کردن به محمدمهدی باز هم اولین جرقه ی ذهنم بود و نگرانم کرد. هوا داشت تاریک می شد و نزدیک اذان بود. نفس عمیقی کشیدم و گوشی را نگاه کردم.
خداراشکر محمدمهدی بود…
خشکی لبانم را با زبانم رطوبت دادم.
دکمه‌ی وصل تلفن را زدم و الو گفتم.
صدای نگرانش نه در گوش، بلکه در جانم پیچید.
_سلام خانوم. کجایی پس؟! ده بار زنگ زدم
ساعت را نگاه کردم، پنج و ربع بود
_سلام عزیزم ، ببخشید، خیلی سرم درد می کرد، خوابیدم.
صداها پشت تلفن زیاد بود و تشخیص اینکه خیلی درگیر است کار سختی نبود. صدایش کم بود و قطع و وصل می‌شد.
_الان سرت بهتره؟! افطار چی میخوری عزیز دل بنده؟!
_سرم که نه، هنوز خیلی درد می کنه . افطار هم حالا یه چیزی می خورم.
نفس کلافه ای کشید. اخم های گره کرده اش حتی از پشت تلفن هم برایم مشهود بود.
_باشه. من خیلی درگیرم قربونت برم . زنگ زدم ببینم حالت خوبه یا نه.
این جمع کردن مکالمه یعنی قصد کرده بود گوشی را قطع کند و دوباره جانم را نگران.
_محمدمهدی
_جان‌دلم؟!
_کی میای خونه؟! خیلی نگرانم
می‌دانستم نمی‌تواند پشت تلفن تنگ بودن وقت و در تنگا بودن اوضاع را توضیح دهد، اما دلِ نگرانم بد بهانه می گرفت. با صدای گرفته گفت:
_میدونم نگرانی، بانو جانم. اما یکم درگیرم شما مراقب خودت باش تا من بیام.
_چشم
_از چشمات مایه نزار ،حیفن خرج من بشن. عزیزم فقط یه قول بهم میدی؟!
بغض کردم از این همه محبتش و گفتم:
_چه قولی؟!
_قول بده هرچی که شد مراقب خودت باشی. همونجوری که من اگه باشم مراقبتم مراقب خودت باش،
اشکم ریخت و سینه ام تنگ شد.
_تلاشم رو می کنم. به شرطی که شما هم قول بدی مراقب خودت باشی.
لبخندش را حتی از پشت تلفن می دیدم.
_چشم عزیز دل من.
نفسی کشید. شنیدم کسی صدایش می‌زند. با حس عجیبی گفت:
_خانوم خیلی درگیرم هروقت بتونم بهت زنگ میزنم کاری نداری؟!
صدایش محبت داشت و نگرانی
با بغض و اشک گفتم:
_نه، خداحافظت
_در پناه حق خانوم.
بوق تلفن که در گوشم پیچید جانم را گرفت و نفسم را بند آورد. صدای اذان بلند شد اما جان من آرام و قرار نداشت. نمیدانم چرا آنقدر نگران شده بودم.
این مجاهدت محمدمهدی بود و آرزوی تمام لحظات زندگی‌اش.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم تا روزه ام را باز کنم. به امید اینکه شاید روزی روزه‌ی نگرانی ام هم افطار شود. آرام چای ریختم و بغضِ گلویم را رها کردم. اشک مهمان چشمانِ نگرانم شده بود و بغض، تیغِ برنده‌ی گلویم .
تلویزیون را روشن کردم و بی هدف در بین برنامه ها می چرخیدم. آنقدر ذهنم درگیر بود که در تکاپوی بی‌نظمی افکارم بدون باز کردن روزه و با سرد شدن چای، ده دقیقه ای سَر شد. گوشی را روشن کردم تا سوره‌ی یاسین را گوش کنم تا شاید کمی التهاب درونم ارام بگیرد. دستم را روی شقیقه هایم گذاشتم و نفس هایم را از عمق ریه هایم به بیرون فرستادم. شهادت رهبرِ انقلاب و نگرانیِ شغل محمدمهدی بد خوره ای به جان و دلم انداخته بود. کمی ارام گرفته بودم که گوشی دوباره زنگ زد. بی‌توجه به چایِ سرد ، به امیدِ زنگ زدن دوباره‌ی محمدمهدی سمت تلفن پرواز کردم. اما به جای اسم《جانانِ من♡》نقش اسم مامان روی گوشی خودنمایی می‌کرد.
صدایم را صاف کردم و گوشی را جواب دادم.
_سلام مامان
_سلام عزیزم از محمدمهدی خبر داری؟!
صدایش نگرانِ نگرانِ نگران بود. چشم هایم را روی هم فشار دادم تا این فشارِ روی روحم کمتر وجودم را له کند.
_تقریبا نیم ساعت پیش باهاش حرف زدم.
نفس کشید و گفت:
_باشه، تو کاری نداری؟!
نگران شدم.
_چیزی شده مامان؟!
صدای گرفته اش نشان میداد که بغض گلویش را می‌فشارد.
_نه عزیزم هیچی نشده خداحافظ
و تلفن را قطع کرد. صدای قلبم بلند شده بود و اضطراب وجودم را احاطه کرده بود.
با دستانی لرزان شماره‌ی 《جانانِ من♡》سیو شده‌ی گوشی ام را گرفتم. خاموش بود. ضربان قلبم بالا رفت. ثانیه ها کش می‌آمدند و ریشه های ترس وجودم را زندانی کرده بودند. هرچقدر دوباره به مامان زنگ می زدم جز بوق اشغال چیزی نصیبم نمی شد.
دقیقه ای بعد صدای زنگِ خانه بلند شد و با صورتِ خیس از اشک، من را به سمت در کشاند. با بی‌حالی سمت در رفتم و چادرم را از کمد بیرون کشیدم. چادر را سر کردم و در را باز نمودم.
برادرم احمد بود.
_سلام آبجی لباس بپوش بریم بیرون.
نه جوابی دادم و نه سوالی پرسیدم. قلبم بی‌تاب تر از آن بود که به احتمالات پیش آمده فکر کنم. اگر فکر می کردم احتمال سکته کردنم وجود داشت. نمیدانم چطور لباس پوشیدم و کی سوار ماشین شدم. حتی نمیدانم کی به بیمارستان رسیدیم. فقط ثانیه هایم خیس از اشک بود و صلوات بر روی لب هایِ خیس از اشکم، جاری.
ماشین ایستاد و احمد درِ سمت من را باز کرد. دستم را گرفت‌ . می‌لرزیدم و اشک هایم بند نمی آمد. درِ بیمارستان برایم تاربود.
نمیدانم چندبار روی پله ها و کاشی های لیزِ بیمارستان افتادم فقط گریه میک ردم و به هق هق افتاده بودم.
به سالن بیمارستان رسیدم. از کسی که در اطلاعات بیمارستان بود، با صدایی پر از خش و گرفتگی پرسیدم:
_آقا همسر من کجاست؟!
ترحم در چشمانش هویدا شد و گفت:
_همسرتون کیه خانوم؟!
_محمدمهدی رضوانی.
با نگاهی به دفترش گفت:
_همسرتون توی قسمت مراقبت های ویژه هستن. مستقیم برید ته راهرو بعد هم سمت چپ، اما شما حالتون خوب…
بی‌توجه به حرف زدنش یا صاحب الزمان گویان سمت ته راهرو و سمت چپ دویدم. از دور مادر محمدمهدی را دیدم . با گریه پشت شیشه‌ی ICU نشسته بود و به جایی که در تیررس نگاهم نبود، زل زده بود. ترس، پاهای بی‌جانم را سنگین کرد. آنقدر سنگین که نمیتوانستم قدمی به جلو بردارم. ناگهان گرمیِ دستی را دورِ دستِ سردتر از یخم احساس کردم. با نگاه به کفش هایش فهمیدم احمد است. با کشیدن دستم به جلو هدایتم کرد. چشمانم را بستم. می ترسیدم باز کنم و صحنه ای را ببینم که قلبِ عاشقم طاقت دیدنش را نداشته باشد.
با ایستادن احمد کنارم و فشرده شدن دستم، ضربان قلبم آنقدر بالا رفت که هرلحظه حس می کردم الان می‌ایستد. کنار گوشم گفت:
_آبجی نمیخوای محمدمهدیت رو ببینی؟!
گفت محمدمهدیت… اما محمدمهدی قبل از من مال خدا بود…
هق هق گریه ام با قربانی کردن لب هایم با دندان ها کنترل می شد.
چشمانم به سختی باز شدند و مغزم آماده‌ی دیدن صحنه‌ی تلخ مقابلم شد.
نگاهم روی چشمان بسته اش رفت. نفس حبس شد و چشم بی‌قرار تر از همیشه با اشک های خشک شده می‌بارید.
آرام آرام نگاهم را از چشمانِ خوابیده اش گرفتم و روی صورتش گرداندم.
محمدمهدی من… 💔
روی تخت آرام خوابیده بود. صورتِ مهربان و پر محبتش پر از زخم های ریز و درشت بود. در دل قربانِ خشکیِ لب هایش رفتم و به فدای چشمان و صورت ماهش گشتم.
چشمانِ لرزانم آرام پایین آمدند و روی بدنش رفتند. قفسه سینه اش با چندین و چند دستگاه بالا و پایین می شد. باید می مردم…
ناگهان با دیدن صحنه‌ای که چشم ها انکارش می‌کردند نفسم ثانیه ای رفت و دیگر نیامد.
دست هایش…
دست هایش نبود. چشمانم گِرد شد و پا هایم با جیغی خفیف سمتِ پنجره اتاق حرکت کردند. جیغ میزدم و خودم را چنگ.
می گفتم:
_دستات کو محمدمهدی دستات کوووو؟!
احمد گریه اش گرفته بود و محکم از پشت من را نگه داشت تا به خودم آسیبی نزنم. نگاهم با عجله روی بقیه‌ی بدنش چرخید. پاهایش…
جیغ هایم بلند تر شد
_محمدمهدی پاهات کوووووووو؟
خواب بودم. چه خواب بدی بود. خوابی که محمدمهدی ام با دستگاه نفس می کشید و دست و پایی نداشت. خواب نه…
کابوس بود.
از شدت شوکه شدن، چشمانم رو به بی‌حالی رفتند و دیگر نفهمیدم چگونه آغوش خدا برای بی‌قراری ام باز شد.
چشم هایم آرام باز شدند. سرم تیر می کشید. بالا را نگاه کردم . پرستاری با لباس سفید و اخم های درهم گره شده داشت چیزی را در سرمی که به دستم وصل بود تزریق می‌کرد. نفسم یکی در میان می‌آمد و می‌رفت. یاد آخرین صحنه افتادم…
محمدمهدی و پاها و دست هایش…
سریع بلند شدم.
پرستارِ بدخلق، چشم غره ای رفت و گفت:
_بیست و چهارساعت است که چیزی نخوردی. دو روز هم که بیهوش بودی. حالا هم که اینجوری پا میشی میخوای خودتو بکشی دختر؟! برای دق دادن مادرت خوب داری عمل می کنی. مرحبا! آفرین.
بی‌توجه به کنایه هایش با چشمانی بی‌حال نگاهش کردم.
_همسرم چی شد؟! حالش خوبه؟!
بی‌توجه به حال خرابم گفت:
_وسط جنگیما. اینجام بیمارستانه. اما مطمئن باش هرچی باشه از تو بهتره.
بغض کردم… اما اینبار اشکی نبود تا چشمانم را خیس کند. انگار اشک هم خسته شده بود و قصد آمدن نداشت. همان لحظه احمد پریشان و مامانِ گریان وارد اتاق شدند.
با بی‌قراری فقط محمدمهدی و امام زمانش را صدا می زدم. میگفتم:
_یا صاحب الزمان محمدمهدی جوونه. هنوز پدر نشده. هنوز طعم خوشبختی رو نچشیده. شما بهش لطف کنین. خواهش می کنم.
گریه می کردم و بی‌قرار روی تخت تکان می خوردم. احمد بدنم را نگه داشت و محکم در چشمانم زل زد. ساکت شدم.
گفت:
_زهرا ، محمدمهدی یه همسر قوی می خواد. یه همسری که پشتش باشه و هواش رو داشته باشه. یه همسر که وقتی دیدش بهش بخنده و به روش نیاره که چی شده.
بغض دیگر عضوی از وجودم شده بود اما نفس هایم آرام تر شدند. عزمم را جزم کردم و با صدای خش دار از گریه ای گفتم:
_چی شد که محمدمهدی اینجوری شد؟!
نفس کلافه ای کشید و گفت:
_اینجور که همکارهاش تعریف میکنن محمدمهدی اصرار داشته بره پای لانچر. می‌گفته: وظیفه‌ی مهمی روی دوششه. بی‌قرار شده بود. قبل از اینکه بره پای لانچر به تو زنگ میزنه که صداتو بشنوه. بعدش که قطع میکنه افطار نکرده میره پای لانچر. همون لحظه هم آمریکایی های از خدا بی‌خبر موشک میزنن و محمدمهدی دوتا دست و دوتا پاش رو هدیه میده به امام زمانش.
اشک چشمانم را تا پای کور شدن کشانده بود. و هق هق گریه ام، گوش فلک را پر کرده بود.
با گریه پرسیدم؟
_الان حالش خوبه؟!
_آره خوبه . شما دو روزی میشه که خوابیدی زیر سِرم. اتفاقاً چند باری پا شد که ببینتت اما بیهوش بودی.
گفتم:
_میشه منو ببری پیشش؟!
تلخ خندید و تأیید کرد.
نفس هایم بر اثر گریه به خس خس افتاده بودند. احمد آرام بلندم کرد. با پاهای بی‌جان سمت اتاق محمدمهدی رفتیم.
دستانم جان نداشتند و جانم خسته بود.
به اتاقش رسیدیم . چشم های بی‌حالش سمت در بود. انگار او هم چشم به راه شده بود تا واکنشم را ببیند.
با دست ، صورت خیسم را پاک کردم و لبخندی نمایشی برای حالش به روی لب هایم نشاندم. سمتش رفتم. با چشمانش آمدنم را خوش آمد می گفت اما به لب هایش مهر سکوتی عمیق خورده بود.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_سلام عزیز دلم. قبول باشه مجاهدتت.
اشک آرام از کنار چشمش غلتید، با دیدن اشکش گریه ام گرفت. با صدای خش داری گفت:
_گریه نکن… دست ندارم اشک هات رو پاک کنم که نبینمشون. طاقت دیدن هم ندارم.
قلبم ایستاد. مطمئنم ثانیه ای نزد. اما با لبخندی که عمقی دروغین داشت، گفتم:
_چشم عزیزم گریه نمی کنم.
با بغض گفت:
_ببخشید که دیگه نمیتونم اونی باشم که میخوای.
با اطمینان گفتم:
_اشتباه میکنی. تو همیشه همونی بودی که من میخوام. حالا هم بیشتر. من بهت افتخار میکنم محمدمهدی. تو واسه‌ی امام زمانت این کارو کردی. دلیل افتخارمی عزیز دلم.
بغض کرد و گفت:
_ممنونم که پشتمی خانوم.
_ممنون که سرباز امام زمانت بودی.
و بعد با دستم اشک هایش را پاک و خدا را برای قبول کردن این هدیه‌ی ناقابل از طرف محمدمهدی ام شکر کردم .
من خوشبخت بودم، زیرا که عشق و سربازیِ امام زمان در خانه‌ی ما، سرمشق بهترین روز های زندگی‌مان شده بود.

“به پاس مجاهدت جانباز پای لانچر در جنگ رمضان”

نویسنده: نورا آفتاب
پایه : هشتم