روایت اقتدار-شماره بیست و هفت

اشتراک گذاری:

“روایت اقتدار شماره ۲۷”
“زندگی نیمه تمام”

در کوچه های میناب، دیگر آن طور که پیش از این بود، صدای دویدن بچه ها روی آسفالت گرم، جاده را نمی لرزاند. انگار یکی از بندهای زندگی را گسسته باشند و تمام خنده ها در میانه راه، جایی، در مدرسه شجره طیبه، بر خاک و خون غلتیده  باشد.

ما از آن روز می گوییم که در آن، نه کتاب ها ورق خوردند و نه قلم ها روی کاغذ دویدند. آن روز، فقط سکوت سنگین کوچیدن، در کلاس ها پیچید.

بچه هایی که قرار بود با  گذر هر سال، قد بکشند و بزرگ شوند، با همان قد کوچک و همان نگاه های کنجکاو، برای همیشه در حافظه ما ماندند. آن ها دیگر بزرگ نمی شوند. آن ها دیگر به سن جوانی نمی رسند تا قصه های خودمان را برایشان تعریف کنیم.

برای یک پدر، بزرگترین سنگینی دنیا، لحظه ای است که می فهمد دیگر قرار نیست منتظر برگشتن فرزندی باشد که با کیف مدرسه اش به او لبخند می زد. برای یک مادر، سخت ترین کار، تماشای صندلی خالی پشت میز صبحانه است. همان جایی که پیش از این، پر از صدای خوردن و حرف های کوچک کودکانه بود. حالا آنجا فقط یک فضای خالی است. خالی ترین جای ممکن در جهان.

در میانه این همه درد، وقتی از تعداد کسانی می گویند که دیگر نیستند، ما فقط یک عدد نمی بینیم. ما یک زندگی را می بینیم که نیمه تمام ماند. ما آن چشم هایی را می بینیم که دیگر قرار نیست به آسمان خیره شوند و آن دست های کوچکی را که قرار بود روزی دنیای ما را در آغوش بگیرند.

اگر چه آن ها در آن مدرسه، در آن لحظه، از چرخه زندگی دنیوی خارج شدند؛ اما در قلب ما، هنوز همان کودکانی هستند که با تمام وجود، انتظار یک فردا را داشتند. فرداهایی که هرگز برایشان از راه نرسید. میناب امروز، با وجود تمام نخل ها و دریاهایش، با این جای خالی، دلتنگ تر  از همیشه است، چون بخشی از روح این شهر، در میانه آن کلاس ها، برای همیشه در انتظار فرزندانش مانده است.

نویسنده تسنیم شاملو 

پایه: هشتم