
” روایت اقتدار شماره ۲۵″
” منبری از داغ”
بسم الله الرحمن الرحیم
ای کسانی که صدای مرا میشنوید، امروز نه از طرف خودم که از جانب تمام پدرانی سخن میگویم که قلبشان زیر آوار ظلم دفن شدهاست.
من با سلاح نیامدهام،
من با دو نام آمدهام،
زینب
و زهرا
دو دختری که تمام دنیای من بودند.
من بر منبری ایستادهام که از داغ ساخته شدهاست.
هر پلهاش را با چشمانی اشکبار بالا آمدهام.
پنج ماه است که با یک سوال زندگی میکنم.
چگونه ممکن است خانهای که روزی از خنده دخترانم جان میگرفت امروز با سکوت نفس بکشد؟
ای کسانی که دستتان به خون بیگناهان آلوده شد،
به چشمان من نگاه کنید.
به چشمان پدری که هنوز هر بار صدای در را میشنود دلش میلرزد.
هنوز در دلش میگوید شاید زینب باشد،
شاید زهرا باشد،
شاید در باز شود و دو صدای شیرین بگویند:
بابا ما آمدیم!
اما در باز میشود و دریغ!
زینب، زهرا،
شما فقط دو نام نبودید،
تمام زندگی من بودید.
کیف مدرسهتان برای درس خواندن بود؛
نه برای اینکه روزی نشانهای از یک جنایت جنگی باشد.
دفترهایتان باید پر از مشق میشد؛
نه اینکه نامتان با اشک در تاریخ نوشته شود.
ای اهل دنیا!
ببینید با دختران من چه کردند؟
با کودکانی که هنوز رویاهایشان کوچک بود!
با چشمهایی که هنوز زیبایی دنیا را کامل ندیده بودند.
با قلبهایی که جز محبت چیزی نمیشناختند.
بگویید:
آیا این پیروزی است؟
آیا قدرت، یعنی گرفتن لبخند از صورت یک کودک؟!
آیا افتخار یعنی پدری را محکوم کنید تا هر شب روبه روی قاب عکس دخترانش بنشیند؟!
بدانید:
اشک من فقط اشک نیست.
هر قطره اشک من شهادتی است علیه جنایتکاران.
هر شب بیخوابی من فریادی است که آسمان میشنود.
هر آهی که در سینه نگه میدارم، روزی در دادگاه عدالت گواهی خواهد داد.
شما دختران مرا گرفتید
اما نتوانستید عشق آنها را از قلبم بگیرید.
شما صدای خندههایشان را خاموش کردید
اما نتوانستید نامشان را خاموش کنید.
امروز زینب و زهرا فقط دختران من نیستند؛
دختران یک ملت هستند.
نامشان در قلب هزاران انسان زنده است.
و ای کسانی که به این جنایت افتخار کردید،
گمان کردید با خاموش کردن چند چراغ کوچک تاریکی شب را بر نور پیروز میکنید؟
نمیدانستید بعضی نورها از خورشید هم روشن ترند؟
نمیدانستید در عالم هستی خون بیگناهان بر زمین نمیماند؟
نمیدانستید نام کودکان مظلوم بلندتر از صدای سلاحهای شما در تاریخ خواهد ماند؟
شما شاید توانستید کلاس را ساکت کنید؛
اما حقیقت را هرگز!
شاید توانستید صندلی دخترانم را خالی کنید؛
اما هرگز جای آنها را از دل مردم پاک نخواهید کرد!
من امروز فقط پدر زینب و زهرا نیستم؛
صدای تمام پدرانی هستم که فرزندشان قربانی ظلم شد و
تا آخرین نفس نام دخترانم را فریاد خواهم زد.
تا دنیا بداند،
زینب و زهرا فقط شهید نشدند؛
وجدان انسانها را بیدار کردند.
سلام بر چشمانی که دیگر کلاس را ندیدند!
سلام بر دستانی که باید مداد میگرفتند!
سلام بر گلهایی که نشکفته پرپر شدند!
و سلام بر دلهای داغدار پدران و مادرانشان!