روایت اقتدار-شماره بیست و یک

اشتراک گذاری:

 

“روایت اقتدار شماره ۲۱”
“مرهمی برای جنوب زخمی”

گاهی برای تپیدن دل، فقط کافی است نام جنوب را بشنوی.همان‌جایی که باد، بوی نمک دریا را با عطر نخل‌های بلند در هم می‌آمیزد؛ جایی که خورشید، پیش از آنکه در آسمان بدرخشد، روی صورت مردمانش لبخند می‌زند؛ جایی که دریا هر صبح با موج‌هایش سلام می‌کند و هر غروب، آسمان را با رنگ‌های نارنجی و سرخ نقاشی می‌نماید.جنوب فقط چند شهر روی نقشه نیست؛ جنوب، ضربان آرام قلب ایران است.وقتی نام بندر را می‌شنوم، صدای مرغ‌های دریایی در گوشم می‌پیچد، موج‌ها پاهایشان را روی شن‌های داغ می‌کشند، لنج‌ها آرام روی آب گهواره می‌شوند و کودکانی را می‌بینم که با پاهای برهنه، لب ساحل می‌دوند و با خنده‌هایشان، دریا را هم به لبخند وامی‌دارند.دلم می‌خواهد دریا همیشه فقط بوی دریا بدهد؛ بوی زندگی، بوی ماهی، بوی باران، بوی نخل… نه بوی نگرانی.دلم می‌خواهد شب‌های جنوب، فقط با صدای جیرجیرک‌ها، موج‌ها و لالایی مادران به صبح برسد. حق هیچ کودکی نیست که به جای شمردن ستاره‌ها، دلش از ترس بلرزد. حق هیچ مادری نیست که میان دعاهای شبانه، نگران آرامش فرزندش باشد یا داغ فرزند را بر دوش بکشد.

هر بار نوای سازهای جنوبی را می‌شنوم، انگار تکه‌ای از ایران در رگ‌هایم جاری می‌شود؛ ریتمی که بوی دریا دارد، بوی اسکله، بوی قایق‌های چوبی، بوی قهوه، بوی نخلستان و بوی خانه.

چه واژه عجیبی است… خانه.خانه فقط چهار دیواری نیست. خانه یعنی جایی که در آن خاطره‌ها نفس می‌کشند؛ جایی که خاکش را، حتی اگر هزاران کیلومتر از آن دور باشی، باز هم با تمام وجود دوست داری. ایران فقط البرز و زاگرس نیست. فقط میدان‌ها و خیابان‌های شلوغ نیست. ایران یعنی موج‌هایی که بی‌وقفه به ساحل خلیج فارس سلام می‌کنند؛ یعنی نخل‌هایی که زیر آفتاب سر خم نمی‌کنند؛ یعنی بندرهایی که سال‌هاست با دریا رفیق‌اند؛ یعنی مردمانی که سختی را می‌شناسند، اما امید را هرگز از دلشان بیرون نمی‌کنند.من ایران را از شمال سبزش تا جنوب آبی‌اش دوست دارم؛ از کوچه‌های قدیمی شهرهایش تا ساحل‌هایی که هر غروب، خورشید را در آغوش می‌گیرند.درد هر گوشه این سرزمین، درد همه ماست.اگر کودکی در جنوب اشک بریزد، انگار گوشه‌ای از قلب ایران خیس شده است. اگر مادری نگران باشد، انگار تمام این سرزمین دل‌آشوب می‌شود. وطن یعنی همین؛ یعنی شادی یک نفر، شادی همه باشد و اندوه یک نفر، اندوه همه.آرزو می‌کنم روزی برسد که تمام بندرها فقط با صدای بوق لنج‌ها بیدار شوند، جاده‌ها فقط مسافران را به آغوش عزیزانشان برسانند، آسمان فقط میزبان پرواز پرندگان باشد و ساحل، تنها جای رد شدن موج‌ها.آرزو می‌کنم دوباره وقتی نام جنوب می‌آید، همه فقط به یاد نخل‌های سبز، آب‌های نیلگون خلیج همیشه فارس، موسیقی دلنشین مردمانش، لبخند کودکان و مهمان‌نوازی بی‌نظیرش بیفتند.من برای ایران دعا می‌کنم؛ برای هر وجب از خاکش، برای هر کودک، برای هر مادر، برای هر پدر، برای هر درخت، برای هر نخل و برای هر موجی که با عشق به ساحل می‌رسد.چون ایران فقط یک کشور نیست،خاطره مشترک میلیون‌ها قلب است. خانه‌ای است که اگر گوشه‌ای از آن زخمی شود، دردش در تمام جانمان می‌پیچد.و من ایمان دارم که روزی دوباره نسیم جنوب، فقط عطر دریا را با خود خواهد آورد، موج‌ها فقط ترانه زندگی خواهند خواند و کودکان این سرزمین، دوباره با خیال آسوده روی شن‌های ساحل خواهند دوید.

به امید آن روز.

 

نویسنده: فاطمه بوذری نژاد   

  پایه :هشتم