روایت اقتدار-شماره یازده

اشتراک گذاری:

 

 

” روایت اقتدار شماره ۱۱″

” باران سیاه جنگ”

 

🌧🌧🌧🌧
اگر من هم باران بودم، آن روز که انفجار مهیب انبارها، آسمان را شکافت و فریاد آتش، گوش فلک را کر کرد، من نیز دگرگون می‌شدم. دیگر نه آن مرواریدهای زلالی که از دامان ابر می‌چکیدند، بلکه قطره‌هایی سنگین، آغشته به دودی سیاه و بوی فلز گداخته می شدم. ابرهای عزا گرفته، مرا در دل خود می پروراندند و وقتی زمان ریزش فرا می رسید، دیگر بوی خوش خاک نم‌کشیده را به مشام‌ها نمی‌رساندم؛ بلکه نفس‌ها را در سینه حبس می‌کردم.

💧اولین قطره‌هایم بر خاکستر و سیاهی فرود می‌آمد. نه برای رویاندن جوانه، که برای پوشاندن لکه‌های سوختگی و ذوب کردن تلخیِ فاجعه. روی برگ درختان، نه شبنمی درخشان، بلکه لکه‌های روغنی و سیاه می‌نشستم و تنِ نحیفِ طبیعت را بیمارتر می‌کردم. صدای چکیدن من بر بام خانه‌ها، دیگر آهنگ آرامش‌بخش نبود، بلکه سرفه‌های خشکِ طبیعتی بود که به درد آمده بود.

😷در خیابان‌ها می‌لغزیدم و با خود، ذراتِ نفس‌گیرِ آلودگی را به هر سو می‌بردم. زیرِ نورِ کم‌جانِ چراغ‌ها، رقصِ لکه‌های نفتی بر آسفالتِ خیس، منظره‌ای وهم‌انگیز می‌ساخت. آینهٔ تمام‌نمای غمِ مردم می‌شدم؛ انعکاسِ چهره‌های نگران، چشمانی که به آسمانِ کبود دوخته شده بود و امیدی که زیرِ انبوهِ دود، رنگ باخته بود. کودکان، دیگر با 🌂چترهای رنگی به استقبال من نمی‌آمدند؛ شاید از من می‌ترسیدند، از این مهمانِ ناخوانده که بوی مرگ می‌داد.

در رودها و جویبارها که جاری می‌شدم، دیگر زندگی را با خود نمی‌بردم؛ بلکه پیام‌آورِ زهر و مرگ بودم. هر جا که می‌رسیدم،🐠🐟 موجوداتِ کوچکِ آبزی،🐡🐬 نفس‌های آخر را می‌کشیدند. سفرم به سوی دریا، سفری پر از اندوه بود؛ در آغوش کشیدنِ آلودگی و شاید، در اعماقِ بی‌کرانِ اقیانوس، خود را غرق می کردم تا دیگر شاهدِ این تباهی نباشم.

⛈⛈اگر باران بودم، در چنین روزی، نه برکت، که نفرینِ طبیعت بودم. بارانی که نه برای پاک کردن، که برای آشکار کردنِ عمقِ فاجعه می‌بارید. و شاید، تنها آرزویم این بود که طوفانی شود و این سیاهی را ببرد، حتی اگر خودم نیز در این طوفان گم شوم، تا شاید روزی، آسمان دوباره آبی شود و باران، معنایِ واقعیِ زندگی را باز یابد و در پایان، تنها چیزی که از دلِ این تاریکی می‌جوشید، یک حقیقت تلخ بود:
چه خوب که من باران نیستم… چون اگر بودم، ناگزیر باید شاهدِ تمام این تباهی می‌شدم؛ و شاید زیر بارِ چنین اندوهی، خودم هم ذوب می‌شدم.»

 

نویسنده: تسنیم شاملو

پایه: هشتم