
روایت اقتدار شماره ۲:
“رنگی ترین کوله پشتی”
بسم رب النور
نه! نه! کاش تمام این ها کابوسی باشد که به سراغم آمده، کاش لحظهای بعد تمام شود، کاش …
خون گرم و پاک معصومه روی بدن خاکی ام خودنمایی میکند. جسم بیجانش را از زیر آوارها میبینم! آخر چرا ؟ به چه گناه ؟ چرا باید با دختر بچهای که آرزوهای بزرگی داشت خداحافظی کنم ؟ اولین باری که او را دیدم به خوبی به خاطر دارم. همراه پدرش برای خرید کیف مدرسه آمده بود. کنار من و دوستانم راه میرفت و تک تکمان را با ذوق نگاه میکرد، ناگهان من را برداشت و به سمت پدرش دوید؛ پدر لبخندی زد و من را خرید. از آن موقع چند سالی است که باهم به سمت مدرسه میآییم و مشتاقانه درس میخوانیم تا رویای او که دانشمند شدن بود به حقیقت بپیوندد؛ اما فقط یک لحظه، یک لحظه و همه چیز تمام …
کمی به عقب برمی گردم، صبح وقتی بیدار شد مادرش مثل همیشه موهای بلندش را بافت و دخترک روزه دارش را بدرقه کرد. وقتی همراه معصومه به مدرسه رسیدیم خوشحال دست دوستش را گرفت و به کلاس رفت. زنگ تفریح که خورد با لبخند به حیاط آمد و این آخرین باری بود که لبخندش را دیدم. یک لحظه بعد صدای انفجار آمد و گل های پرپر در حیاطِ پر از آوار نمایان شدند. دوباره به لحظه حال برمیگردم. نیروهای امداد به همراه پدر و مادر ها می رسند. حالا معصومه بیجان در آغوش پدرش خفته است. صدای خفهِ ی پدرش را هنگام آخرین نجواهایش با معصومه، میشنوم که میگوید:
عزیز بابا/ قشنگ بابا/
کی دلش اومد با تو بجنگه بابا
لالایی بابا/ خوابیدی بابا
دیدمت چقدر قشنگ خندیدی بابا
دختر مینابی/ راحت میخوابی
الان تو آغوش دختر اربابی
موهات پریشونه/ کیفت پر از خونه
فقط خدا حال باباتو میدونه
دختر مو بلندم/ دیگه حرومه خندم
پاشو بریم عزیزم/ موتو خودم میبندم
لالا لالا لالایی/ آروم بخواب بابایی
و حالا من اشک بار از معصومه خداحافظی میکنم تا به سمت آسمان اوج بگیرد.