لامرد، شهری که ترکش های جنایتی بزرگ از جانب مستکبران عالم در تاریخ آن حک شد.
بعضی شهرها را با کوه می شناسند، بعضی را با دریا، بعضی را با بازار.
لامرد را شاید روزی با سوراخ های ریز روی دیوارهایش به خاطر بیاورند.
با درهایی که هنوز جای ترکش را روی سینه دارند.
با حیاط خانه ای که دیگر صدای خنده یک دختر دو ساله را نشنید.
آن روز آسمان رخت عزا پوشیده بود.
صدایی آمد که شبیه هیچ صدایی نبود.
دیوارها سوراخ شدند، آهن خم شد، زمین سوخت.
ترکش ها مثل باران باریدند، بارانی از جنس مرگ.
در آن سوی دنیا گفتند: این اولین تست موشک PrSM بود و موفق.
موشکی که در هوا منفجر می شود و به هزاران ترکش تبدیل می گردد.
هر ترکش فقط چند گرم وزن داشت.
اما این چند گرم ها به اندازه تمام دنیا سنگین بودند.
چون مقصدشان تنها دیوار نبود، بدن انسانهای شریف اعم از کوچک و بزرگ بود.
آوینا دو سال و بیست روز داشت.
نه جنگ می شناخت، نه موشک. فقط کودک بود.
در حیاط خانه اش بود، جایی که برای او باید امن ترین نقطه دنیا باشد.
اما دیگر برای خوابیدن به لالایی نیاز نداشت، صدای دلنواز مادر هم او را بیدار نمی کرد.
چند کوچه آن طرف تر، زهرا اسدی نژاد، مادر سه کودک.
مادری که هر صبح، زودتر از همه بیدار می شد و لباس مدرسه فرزندانش را مرتب می کرد.
ترکش، او را نشانه گرفت.
سه کودک ماندند با خاطره مادری که دیگر در را باز نمی کند.
آن روز خانه امن نبود، کوچه امن نبود، سالن ورزشی امن نبود.
گویی دشمن برای پیدا کردن بی گناهان، هیچ آدرسی را اشتباه نمی رفت.
این سوراخ های روی آهن فقط جای برخورد فلز نیست، امضای جنایت است.
هر ترکش کوچک، روایت ناتمام یک زندگی است.
سال ها بعد شاید دیوارها رنگ شوند و خانه ها دوباره ساخته شوند.
اما هیچ رنگی جای ترکش را از حافظه تاریخ پاک نمی کند.
چون بعضی زخم ها روی دیوار نیستند، روی وجدان انسان ها حک شده اند.
اگر روزی کسی پرسید لامرد کجاست، فقط نام یک شهر را نگویید.
بگویید، جایی که کودکانی بودند که فقط می خواستند زندگی کنند،
مادرانی که فقط می خواستند فرزندانشان را در آغوش بگیرند،
و مردمی که یک روز عادی را آغاز کردند،
اما آن روز برای همیشه در تاریخ ماند.