زنگ دوم بود و ما به جای ورزش، پژوهش داشتیم. داخل کلاس بودیم و معلم درحال تدریس بود. ناگهان تلفن همراه معلم به صدا درآمد. رنگ از چهره معلم بعد از پاسخ دادن به تلفن پرید. من غرق درس بودم و اصلاً حواسم به فضای کلاس نبود. به خودم که آمدم، دیدم همه درحال گریه هستند. از یکی ازدوستانم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ او گفت: جنگ شده! من خیلی هول کردم و داشت گریه ام میگرفت. همه از کلاس ها بیرون آمدیم و در نماز خانه جمع شدیم. بعضی از دانش آموزان خیلی بی قراری می کردند، خانم مدیر با صحبت هایش تلاش می کرد تا دلهایمان را آرام کند، پس از صحبت های ایشان همه با هم دعای توسل را خواندیم و دست به دامن اهل بیت پیامبر (ص)شدیم و از خدا کمک خواستیم. بعضی ها با گریه و بعضی ها با ترس می خواندند. من هم سر تا پایم ترس و دلهره شده بود. مربی ها با غلبه بر اضطراب خود، سعی می کردند بچه ها را آرام کنند. دعا که تمام شد با بچه ها نشستیم به حرف زدن تا حواسمان را پرت کنیم. نمی توانستیم چیزی هم بخوریم چون روزه بودیم.
پدر و مادر ها به مدرسه می آمدند تا فرزندانشان را با خود ببرند. تا آن لحظه از خبر هایی که به دست معلم ها رسیده بود فهمیده بودیم که حوالی بیت رهبری مورد حمله واقع شده است.
هر پدر و مادری که به دنبال فرزندش می آمد اسمش را اعلام می کردند تا اینکه نوبت من رسید، اسم من را هم صدا زدند. از بچه ها خداحافظی کردم و به سمت در دویدم. دایی جانم جلوی در منتظر بود. دایی اول ریحانه را از مدرسه برداشته بود و بعد دنبال من آمده بود.
وای خدای من! چه ترافیک سنگینی بود. مسیر مدرسه تا خانه همیشه ۲۰ دقیقه طول می کشید اما آن روز ما ۳ ساعت توی راه بودیم.
بالاخره به خانه رسیدیم و سیل خبرهای ناگوار یکی پس از دیگری میرسید. بیت رهبری، مدرسه میناب، باشگاه ورزشی لامرد استان فارس.
چه تلخ روزی بود آن شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴، مصادف با دهم ماه مبارک رمضان و آغاز جنگ تحمیلی سوم.