روایت اقتدار-شماره شش- ویژه روزِ دختر

اشتراک گذاری:

 

 

“روایت اقتدار شماره ۶”

“دختری از جنس نور”
از زبان مادر شهید میناب

 

امروز روز دختر است… و من پنجاه روز است که دختری ندارم تا در آغوشم بگیرم، ببویمش، ببوسمش و موهایش را شانه بزنم، با گل صورتی ببندم و روزش راتبریک بگویم.
پنجاه روز است که خاک او را در آغوش کشیده، هر صبح با دیدن جای خالیش دلم می‌شکند و هر شب با یاد لحظه‌هایی که با او داشتم اشک می ریزم.
از همان روزی که فهمیدم قرار است مادر یک دختر شوم و مصادف بود با میلاد حضرت معصومه، انگار نوری تازه وارد زندگی‌ام شد. همان‌جا با پدرش تصمیم گرفتیم اسمش را «معصومه» بگذاریم. اسمی پاک، شفاف، لطیف… درست مثل خودش.
روزی که به دنیا آمد، حس کردم خدا درهای بهشتش را به روی ما باز کرده و یکی از فرشتگانش را برای روشن کردن زندگی ما، به زمین فرستاده است. بویش… نگاهش… گریه‌های آرامش… همه‌چیزش شبیه معجزه بود. روزهایی که سینه‌خیز می‌رفت و با تلاش بچه‌گانه‌اش خودش را به من می‌رساند، اولین چهار دست و پا رفتن‌ها، اولین قدم‌هایی که با ترس و ذوق با حمایت من و پدرش برمی‌داشت… هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود.
یادم هست روزی که برای اولین بار گفت: بابا… و کمی بعد مامان… درست انگار همه جهان مرا صدا زد. انگار قلبم یک بار دیگر شروع به تپیدن کرد.
اولین روز مدرسه‌اش… آن کیف کوچک، آن مقنعه که هی روی سرش جابجا می شد، آن هیجان معصومانه… چقدر زود بزرگ شد و چقدر زود پر کشید.
و حالا…
پنجاه روز است که نیست.
اما من هر روز لحظه‌ به‌ لحظه‌اش را زندگی می‌کنم.
هر صبح با فکر خنده‌هایش بیدار می‌شوم و هر شب با یاد چشم‌هایش می‌خوابم.
مادر بودن یعنی همین… حتی وقتی فرزندت در آغوش خاک است، باز هم در قلبت قدم می‌زند.
معصومهٔ من…
تو رفتی، اما عشق تو در دل مانده.
صدای تو، خاطرات تو، نور تو… هنوز هم زندگی مرا روشن می‌کند.
تو فقط دختر من نبودی؛ تکه‌ای از جانم بودی که خدا برای مدتی به‌عنوان امانت به من سپرد و بعد پیش خودش برگرداند.
روز دختر است… و من دلم را در آغوش گرفته‌ام و به خودم می‌گویم:
فرشتهٔ من، هرجا که هستی، بدان مادرت هنوز برایت نفس می‌کشد.

روز دختر مبارک❤️

 

نویسنده:فاطمه بوذری نژاد

پایه: هشتم