روایت اقتدار-شماره نوزده

اشتراک گذاری:

” روایت اقتدار شماره ۱۹″
داغی که پایان ندارد

 

هنوز باورم نمی‌شود که ۱۴۷ روز گذشته و دیگر صدای پدرانهٔ شما در این سرزمین طنین نمی‌اندازد. هنوز در شوک و ناباوری‌ام که باید از شما با فعل گذشته سخن بگویم؛ از شما که برای ما فقط یک رهبر نبودید، بلکه پدری مهربان و استوار بودید که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌مان به نگاه اطمینان‌بخش‌تان پناه می‌بردیم و در آن آرامش می‌جستیم.چگونه می‌توانم بپذیرم که آن دریای استوار و موج‌خیز این ملت، امروز در سکوت سرد تابوت آرمیده است؟ چگونه دلم تاب این تصویر را دارد که فرزند حسین(ع)، همانند پدران پاک و آزاده‌اش که هرگز در برابر ظلم سر خم نکردند، با یزید زمانه بیعت ننمود و در نهایت، همراه نوه و دختر عزیزش به مقام والای شهادت رسید و از میان ما رفت؟

ای مقتدای من! هنوز جای خالی‌تان را در جان و دل این ملت باور نکرده‌ایم. هر بار که نامتان را می‌شنوم، دلم بی‌قرار می‌شود، چشمانم به جست‌وجوی سایهٔ حضورتان می‌گردد و اشک‌ها بی‌اختیار سرازیر می‌شوند. داغ پدر دارد دلم را می‌سوزاند؛ داغی عمیق و بی‌پایان که با گذر روزها نه‌ تنها کم نمی‌شود، بلکه هر لحظه سنگین‌تر و سوزان‌تر می‌گردد. گویی زمان ایستاده است و این زخم هرگز التیام نخواهد یافت.سال‌ها پشت سر شما برای شهیدان نماز خواندم؛ با اقتدا به روح بلندتان، برای همهٔ کسانی که در این راه رفتند، اشک ریختم و دعا کردم. اما امروز دستانم می‌لرزد. نمی‌دانم چگونه برای خود شما نماز برپا کنم. چگونه برخیزم و با قلبی شکسته، برای آن پدری که همیشه پشت سرش ایستاده بودم، فاتحه بخوانم؟ چگونه باور کنم که خود شما نیز به کاروان نورانی شهیدان پیوسته‌اید و اینک در آغوش آسمان آرام گرفته‌اید؟به قربانتان بروم؛ کاش همهٔ این ۱۴۷ روز فقط یک کابوس تلخ و گذرا بود. کاش ناگهان از این خواب سنگین بیدار می‌شدیم و دوباره صدای گرم و پدرانهٔ شما در گوش جان این ملت می‌پیچید و امید را زنده می‌کرد. کاش آن روز، نهم اسفند، هرگز در تقویم تاریخ ثبت نمی‌شد. کاش آن صفحهٔ سیاه را می‌شد از دفتر زمان پاره کرد و برای همیشه پاک نمود.

اما چه کنیم که حقیقت، تلخ‌تر و سنگین‌تر از آن است که دل شکسته‌مان تاب بیاورد. امروز تنها با چشمانی سرخ از گریه و قلبی لبریز از اندوه زمزمه می‌کنم:

ای پدر شهیدم، ای سید علی عزیز و جاودان! نبودنتان هنوز برایمان غیرقابل تصور است. گویی با رفتنتان، بخش بزرگی از وجودمان، بخش زنده و امیدوار دلمان نیز همراهتان به خاک سپرده شده و دیگر هرگز مثل قبل نخواهد شد مگر آنکه باز دعای پدرانه شما البته این بار از آسمان ها، درمان نماید دل های دردمند امت را.

نویسنده: فاطمه بوذری نژاد   

پایه هشتم