روایت ایستادگی

اشتراک گذاری:

به نام خدایِ ایران

نمیدانم از کجا آغاز کنم…

پس از همان قدمت هفت هزار ساله ی جانم؛ اغاز میکنم…

از همان زمانی که هر کشوری حسرت یک وجب این خاک را داشت…

زمانی که پادشاهانی بی دست و پا وجب به وجب این ایران را به یک لیوان شراب و عیاشی خود میدادند…

زمانی که گرگ‌های گوسفندنما برای هر وجب ازین خاک نقشه کشیدند…

وای بر گلستان و ترکمنچای، امان از نخجوان و ایروان…

وای بر قفقاز و آذربایجان…

آری زیر بار حرف زور این کشور پهناور را میبردند و به راحتی غارت میکردند…

ایران از همان‌روزها یک روز خوش بر چشم خود ندیده…

ایرانِ داغ‌دیده…

ایرانِ داغ‌دیده مرگِ فرزندانش از وبا و طاعون بر چشم دیده…

ایرانِ داغ‌دیده مرگِ فرزندانش از قحطی و گرسنگی دیده…

پادشاهانی که بحرین و کابل و هرات را هم از تَنِ ایران جدا کردند و لهو و لعب خود را بیش کردند…

ایران درد کشیده…

فرزندانِ ایران دیگر درد کشیدن و تکه تکه شدن ایران‌شان را به چشم دیگر نمیتوانستند ببینند…

فرزندان ایران قیام کردند، متحد شدند، با حرف زور دیگر آبشان در یک جوی نمیرفت…

ایران را از دست غارتگرانِ ستمگر نجات دادند…

باز هم چشم دیدن اتحاد فرزندان ایران را نداشتند…

ایران را بیمار کردند…

۸ سال ایران درد کشید…

۸ سال ایران درد و رنج بر دوش خود کشید تا حفظ شود…

۸ سال ایران مانندِ مادری بود رنج دیده و فرزندانش تا آخرین قطره خون پای جانشان ایستادند و ایران را سلامت برپا نگاهداشتند…

فرزندانی که ۸ سال پای میهنشان ایستاند…

فرزندانی که حتی خانه خراب شدند، اما باز هم کنار میهنشان بودند…

از این خاک فرزندانی روییدند…

از خون تهمتن ها و سهراب ها…

به نجابت سیاوش ها و زیبایی رودابه ها…

به دلیری و شجاعت گردافرید ها و فرود ها…

فرزندانی که زخم زهراگین برادر را پوشاندند و پشت به پشت یکدیگر ایستادند…

که مبادا…

روزی…

لحظه ای…

یا حتی،

دمی …

ستون استقامت و تمدن ایرانشان لغزان شود که پرچمشان به گرد غبار اجنبی و بیگانه آلوده‌نشود…

هر چند که ستم دیدند و زجر کشیدند…

هر چند که از غم و اندوه قامتشان خمیده بود…

اما،

کمر راست کردند…

کمر راست کردند تا فرزندانشان زبان شیرین مادری را تَرک نگفته و زبان اجنبی را به کار گیرند…

بازهم متحد بودند، کُرد و لُر و تُرک و عرب و…

باز هم متحد هستیم…

تا چشمِ کور و تن تکه تکه شده‌ی اجنبیان…

ما از همان نژاد آریایی هستیم که همیشه حتی با شنیدن اِسم‌مان نیز ترس به جانشان میافتاد…

ما پای ایران هستیم…

ما تا اخرین قطره خون برای این ایرانِ عزیزمان میجنگیم…

نه برای لال شدنشان، بلکه برای نابودیشان…

برای مادرمان، ایرانمان، وطنمان، جان و مالمان…

فرزندان این خاک:

-دینا سردارزاده

-ملیکا خداجو

-زهرا صیام

دانش آموزان پایه دوازدهم مجتمع آموزشی دخترانه معلم

#ما_برای_آنکه_ایران_خانه_خوبان_شود_رنج_دوران_برده_ایم