
روایت اقتدار شماره ۳:
“لالایی ستاره های خاموش”
بسم رب النور
آن لحظه وحشتناک! آن ساعت هراس انگیز! بچه ها جیغ می زدند و فرار می کردند اما دیگر برای فرار خیلی دیر شده بود.
مدرسه به خرابه ای تبدیل شده بود. دیگر مدرسه نبود. تبدیل به ویران سرا شده بود.
مدرسه ای که دیگر بچه ها در آن بازی نمی کردند و صدای خنده های شادشان،گوش فلک را کر نمی کرد.
و دفتر و کتاب هایی که دیگر صاحب نداشتند و دانش آموزانی که دیگر حتی جان نداشتند.
این بار، ایران با داغ کودکانش به عزا نشست.
کودکان بی گناهی که از دست شیطان های زمینی خونخوار در امان نبودند و حالا دیگر جایشان امن بود، خیلی امن تر از آن چیزی که فکرش را بکنید .
آنها در آغوش خداوند جای گرفته بودند. گرچه، دیگر جایی در بغل مادرانشان و پشت و پناهی مانند پدرانشان نداشتند.
داغ بزرگی به سنگینی البرز بر دل شقایق گونه ی خانواده هایشان نشسته است. داغی که با هیچ خاکی سرد نمی شود و تا آخرین لحظه عمرشان در سوز دلتنگی فرزندانشان می مانند.
کودکان زیبای میناب! چرا انقدر زود به خواب رفتید؟ مادرانتان تازه آمده بودند برایتان لالایی بخوانند!
ولی شما خیلی زودتر به دست شیطان ها به خواب ابدی فرو رفتید.
دشمنانمان نمی دانند که ایران با خون شهیدانش زنده است و زنده می ماند و خون شما تا ابد در رگ و جان آزادگان جریان دارد.
ما انتقام شما را خواهیم گرفت،حتی اگر یک روز تا پایان جهان باقی مانده باشد!
