
روایت اقتدار شماره ۵:
“از کلاس درس تا آسمان”
بسم رب النور
سلام. من دانشآموز کلاس ششمی هستم. امروز میخواهم از چیزی برایتان بنویسم که که خاطره اش در قلبم سنگینی می کند، من هم مثل خانواده های دانش آموزان مدرسهی «میناب» غمگین هستم ؛ مدرسهای که حالا مثل یک گلخانه بزرگ پر از گل های پرپر است، مدرسه ای که دختران فرشته گونه اش همه خدائی شدند.
یادمان هست، روز اول جنگ بود. همه چیز مثل همیشه بود، ما هم مثل همیشه با کیفهایمان در کلاس نشستیم تا درس بخوانیم. اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. آن روز، در حالی که ما داشتیم با مدادهایمان روی کاغذ مینوشتیم، تمام بچههای مدرسهی میناب، با همان لباسهای مدرسه و همان لبخندهای بیگناه، به سمت آسمان پرواز کردند. ما در آن روز، درسِ زندگی را یاد گرفتیم؛ درسِ اینکه چطور میتوان در اوجِ درس خواندن، برای وطن شهید شد.
من همیشه آرزو داشتم رهبر عزیزمان، سید علی خامنه ای را از نزدیک ببینم. میخواستم بروم پیش ایشان و بگویم: «آقا، ما بچهها ، همیشه به یاد شما هستیم.» اما حالا، وقتی به اخبار نگاه میکنم، قلبم هم میلرزد و هم با افتخار پر میشود. شنیدهام که در همان روزهای سخت و ابتدای جنگ، وقتی دشمن حمله کرد، ایشان هم با تمام وجود در جبههی اول ایستادند. شنیدهام که ایشان، همراه با خانوادهشان و حتی آن نوه یک سال و نیمه ی عزیزی که همیشه در فکرم بود، در راه خدا و وطن شهید شدند.
شنیدن اینها برای من خیلی سخت بود، اما وقتی فکر میکنم، میبینم چقدر این دنیا زیباست. اینکه یک رهبر بزرگ، با تمام خانواده و حتی آن نوه کوچکش ، راهِ شجاعت را انتخاب کنند و در همان روزهای اول، به آسمان بروند، یعنی آنها واقعاً از ما بالاتر بودند. آنها نشان دادند که عشق به وطن، از همه چیز مهمتر است. حالا آن نوه سه ساله و رهبر عزیزمان، در کنار هم در میان نورهای بهشت هستند، جایی که دیگر خبری از صدای انفجار و جنگ نیست.
من وقتی به عکس های مدرسهی میناب نگاه میکنم، دیگر احساس تنهایی نمیکنم. من میدانم که همکلاسیهای من، الان در آسمان هستند و شاید با همهی آن شهیدهای بزرگ، مثل رهبر عزیزمان، در حال بازی و لبخند زدن باشند.
من هم آرزوی بزرگی دارم. من میخواهم وقتی بزرگ شدم، مثل همکلاسیهایم در مدرسهی میناب، شجاع باشم. میخواهم یاد بگیرم که چطور میتوان برای یک هدف بزرگ زندگی کرد.
شاید روزی، من هم بتوانم در میان آن همه نور، کنار ایشان و آن نوه کوچک و تمام قهرمانهای مدرسهی میناب قرار بگیرم و با افتخار بگویم: من هم از آن بچههایی بودم که همیشه عاشق وطن و عاشق شما بود.