روایت اقتدار- شماره هفت

اشتراک گذاری:

 

 

 

” روایت اقتدار شماره ۷″

” مادرِ شهید،شهید شد”

به نام او که نام و یادش آرام بخش دلهاست.

 

نوروز امسال رنگ و بویی دیگر داشت، دید و بازدیدها جای خود را به قرار شبانه در میدان ها داد و بهار، بهار جنگ شد.
دهم فروردین عازم سفر شدیم، در دل کوهستان و جاده، پنجره ماشین را پایین داده بودم تا شاید خنکی باد بهار حال و هوایی به روح خسته ام بدهد، ناگهان صدای زنگ گوشی پدرم و صحبت هایش مرا متوجه خود کرد.
مادر عزت !
سکوت بر فضا حاکم شد، همه متحیر به هم نگاه کردند. پدر گفت: روبروی خانه مادر عزت مورد حمله اسرائیل و آمریکا قرار گرفته !
این خبر مانند شیشه ای تیز بر قلبم نشست.
مادر عزت، همان مادر شهیدی که شهید شد.
جمله ای که خیلی ها آن را شنیدند …
در میان اشک و بغض تغییر مسیر داده، به سمت تهران برگشتیم. صدای قرآن از خانه شنیده می شد داغ و بی قراری فرزندان و همه اقوامی که در پارکینگ منتظر تابوت مادر عزت بودند …
مادر عزت، عزیز و با عزت از دنیا رفتند و مثل زمان حیاتشان که عزیز و دوست داشتنی بودند بر دوش مردم زیادی تشییع شدند و گوهر وجودشان به خاک سرد سپرده شد.
داغ و غم و درد این روزها سخت بر روحم فشار می آورد سلاح من تلاش و درس خواندن و ایستادگی در برابر دشمنان کشورم است.
من نتیجه مادر عزت، نتیجه مادر شهیدی که شهید شد به احترام خونش و خون رهبر شهیدم و همه شهدای سرزمینم با اراده تر از همیشه برای سربلندی کشورم تلاش خواهم کرد.
مادر عزت مادر شهید دفاع مقدس محمدرضا عبایی ۱۸ ساله بودند. ایشان سالها چشم انتظار فرزند جاوید الاثر خود بودند تا اینکه بقایای پیکر مقدس این شهید عملیات خیبر در دفاع از میهن اسلامی، پس از سالها به آغوش مادرش بازگشت.

یادشان گرامی باد.

 

‌نویسنده:مهیاس عبایی

پایه: هفتم