
” روایت اقتدار شماره ۸″
” آخرین قول پروانه “
مامان عزیزم…
آن روز دلم راضی به رفتن نمیشد، اما چه میشد کرد، رفتنی بودم.
روز آخر رفتنم را به یاد دارم؛
آن نگاه مهربان را، آن بوسه را،
و آن دعای همیشگیات را که میگفتی: «در پناه خدا باشی ».
کاش آن روز دستت را محکمتر میگرفتم،
کاش تو را محکمتر در آغوش میکشیدم،
کاش تا صبح دستهایت را بوسه میزدم،
کاش سراسر خانه را با سواد کمم برایت نامهباران میکردم
تا بعد از من، حال تو اینقدر پاییزی نباشد.
میدانی مادر؟
آن روز که با دوستانم به آسمان سفر میکردیم،
دلم راضی نشد بدون خداحافظی با تو بروم؛
آخر من قول داده بودم زود به خانه برگردم.
روحم به سوی تو پر کشید و پروانه شد
تو در خانه بودی؛ خسته از سوگ و در خوابی محنتآمیز.
بارها دورت گشتم، عطر موهایت را استشمام کردم،
دستهایت را بوسیدم
و آن قطره ی دلتنگی را که روی گونه سرخت نشسته بود پاک کردم.
آمدم به تو بگویم:
مامانی… من برگشتم.
آمدم به قولم عمل کنم.
آمدم بگویم دلنگران من نشوی؛
تا بگویم: مامانی، گریه نکن.
دختر کوچولو تو حالا یه قهرمان کوچولو شده!
در جایی روشنتر از آنچه تصور میکنی.
هر شب وقتی به آسمان نگاه میکنی،
یکی ازآن ستارههای کوچک آسمان،
چشم به خانه ی ما دوخته است.
من همان ستاره ای هستم که آرام میدرخشد.
همان پروانه ای که دورت آرام می چرخد.
همان پرنده ی سفیدی که از پشت پنجره تماشایت می کند.
فقط برای اینکه بارها و بارها بگویم دوستت دارم و دلتنگیت را درک می کنم.
با افتخار تقدیم به دختران مدرسه شجره طیبه ی میناب