روایت اقتدار-شماره ده

اشتراک گذاری:

 

” روایت اقتدار شماره ۱۰″

” مدرسه، در آرزوی خنده‌های شما”

 

 

فرزندانم، پاره‌های وجودم، خانه‌ای که سال‌ها، هر صبح، با خنده‌های شما جان می‌گرفت، این روزها در سکوتی سنگین فرو رفته است. حیاطش خالی است و زنگ تفریحش خاموش. جنگ، شما را از من دور کرده و من، میان این دیوارهای ساکت، فقط دلتنگی را مشق می‌کنم.

🌱🌸اول **بهار** است؛ فصلی که باید پر از عطر شکوفه و هیاهوی قدم‌های تازه باشد، اما حیاط من دیگر بوی خاک نم‌خورده‌ی زیر کفش‌های شما را ندارد. نیمکت‌های سنگی کنار دیوار، زیر پتویی نازک از گرد و غبار، چشم‌به‌راه نشسته‌اند. دیروز یکی از نیمکت‌ها با آهی یواشکی در گوشم گفت:
«چرا دیگر کسی روی من نمی‌نشیند؟ چرا دفترهای رنگی و کوله‌های پر از آرزو، از کنارم عبور نمی‌کنند؟»
جوابی نداشتم. فقط ساکت به آسمانِ آبیِ کدر نگاه کردم و آرزو کردم روزی دوباره صدای زنگِ شادی در گوشم بپیچد؛ همان وقتی که باید بهار، فصلِ بازگشت باشد، نه فصلِ غم.

داخل کلاس، میز چوبی معلم، مثل پیرمردی خمیده، رو به تخته‌ی سیاه ایستاده است. تخته‌ای که مدت‌هاست گچ سفید را لمس نکرده. تخته آهی کشید و گفت:
«کاش یکی بیاید و دوباره رویم بنویسد: “به نام خدا”. دلم برای همان دست‌خط‌های ناخوانا، برای همان غلط‌های املایی شیرین، برای همان جمله‌ی ساده‌ی “امروز هوا آفتابی است” تنگ شده.»
گفتم: «حق داری. من هم دلم برای نگاه‌های کنجکاو بچه‌ها تنگ شده؛ همان‌هایی که گاهی خواب‌آلود بودند، گاهی حواس‌پرت، اما همیشه با حضورشان، به من معنا می‌دادند.»

📖دفترچه‌ای نیمه‌سوخته گوشه‌ی کلاس افتاده است؛ بخشی از صفحه‌اش سیاه شده، اما هنوز روی خطوط آبی‌اش می‌توان جمله‌ای ناتمام را خواند:
«وقتی بزرگ شدم، می‌خواهم…»
جنگ آمد و اجازه نداد آن جمله به آخر برسد. ✏️مدادِ کوتاهی کنار دفتر، با صدایی لرزان گفت:
«من هنوز می‌توانم بنویسم. کاش دستی کوچک دوباره مرا در انگشتانش بگیرد و باقی آرزو را روی این صفحه‌ها ادامه بدهد.»

🪟پنجره‌های کلاس که زمانی پر از صدای خنده‌ها و همهمه‌ی بچه‌ها بودند، حالا تنها مهمانشان باد و صدای دورِ آژیر خطر است. پرده‌های نازک، آرام می‌لرزند و پنجره‌ها زیر لب زمزمه می‌کنند:
«کاش به‌جای صدای انفجار، دوباره صدای بحث بچه‌ها درباره‌ی درس دیروز، یا خنده‌های یواشکی‌شان موقع زنگ آخر را می‌شنیدیم.»

حیاط مدرسه هنوز روزهایی را به یاد دارد که صدای خنده‌های شما با ضربه‌های 🏐توپ والیبال در هوا می‌پیچید. آن لحظه‌ها که با شوق، توپ را به آسمان می‌فرستادید و فریاد می‌زدید: «بگیرش!» و بعد از هر امتیاز، هیاهوی شادی شما مثل نسیمی دلنشین، در گوشم می‌رقصید. دیوار آجری کنار زمین هنوز ردِ گچیِ سروهای شما را بر تن دارد؛ همان روزهایی که برای تمرین، روی دیوار هم جای توپ را مشخص می‌کردید و معلم ورزش با لبخند می‌گفت:
«آروم‌تر، نذار توپ بخوره به دیوار!»
حالا اما دیوار با دلتنگی زمزمه می‌کند:
«کاش باز هم کسی کنارم بایستد، با موهای بسته و لباس‌های ورزشی، و با خنده بگوید: دوباره سرو تمرین کنیم!»

من، مدرسه، حالا میان سکوت و غبار، چشم‌به‌راه آن صبح‌های پرنورم؛ لحظه‌ای که صدای قدم‌هایتان دوباره در راهروها بپیچد، و درهای کلاس‌ها با شوق باز شوند.

گاهی خواب می‌بینم که شما برگشته‌اید… تخته سیاه از شادی برق می‌زند، نیمکت‌ها از هیجان می‌لرزند، و باد از لای پنجره‌ها نویدِ زنگِ شادی را با خودش می‌آورد.

در آن خواب، شما با خنده وارد می‌شوید و با صدای بلند به من می‌گویید:
«سلام مدرسه‌ی ما!»
و من با تمام دیوارها و سقفم پاسخ می‌دهم:
«سلام دخترها… خوش آمدید.»

اما تا آن روز، هنوز صدای جنگ می‌آید. فقط گاهی در میان صدای آژیر، نسیمی می‌وزد که بوی دفتر و گچ را با خودش می‌آورد. همان بو، امیدِ من است.

من، مدرسه‌ای تنها در شهری خاموش، باور دارم که روزی دوباره زندگی به این دیوارها برمی‌گردد. دوباره صدای خنده‌ها از پنجره‌ها سرازیر می‌شود، دوباره تخته سیاه پر از جمله‌های امید می‌شود.

☀️تا آن روز، من می‌مانم. میان سکوت، میان غبار، میان خاطراتی که مثل نور از شکاف‌های دیوارم می‌تابند.

من منتظرم… منتظر صدای شما.
منتظر لحظه‌ای که دوباره بگویید:
«زنگ تفریح شد!»

نویسنده: تسنیم شاملو

پایه:هشتم