روایت اقتدار-شماره نه-ویژه هفته معلم

اشتراک گذاری:

 

” روایت اقتدار شماره ۹″

” بهار جدائی”

 

آرام آرام گام بر میدارم ؛مقصد مشخص است و میدانم وارد جایی می شوم که از جنس زمینیان نیست ،مکانی که بوی بهشت می دهد و بهشتیان گرداگرد هم جمعند …!
۹ ماه پیش هم اینجا آمده بودم ،در میان سیلابِ اشک ها و شیون ها ،سکوت و سکون و آرامش خاصی حاکم است …!
آخرین بار خلوت تر بود ،اما حالا گسترده تر شده ، وسعتی دارد به اندازه غم های نهفته … !
یکی زجه میزند ؛دیگری بر سر و روی خود ؛
آن یکی خاموش و مات و آن دیگری سر در گریبان … !
هر کدام را که نگاه می کنم قصه ها دارند ،گام هایم را محکم بر میدارم ،در برابرشان ضعف و بی هدفی ،منفعل بودن و خودخواهی تعریفی ندارد ، اینجا رنگ و بوی ایستادگی خوب جولان میدهد ! و شرح واقعه ای واقعی است !
گوشه رو سری ام را مقابل دهانم می گذارم ،نیاز دارم گریه کنم ،آنقدری که زخم های روحم تسکین یابد ؛ بغض سنگین شده راه خود را پیدا می کند و مرا به دریای غم می سپارد، شانه ام سنگین است و یارای مقاومت نیست، در این صحرای محشر باید دید و سوخت و مادامی که لازم است رشد کرد و بزرگ شد!
در اینجا هر کدام راوی قصه ای هستند ؛می گریند اما شکر می کنند و در زجه ها افتخار …
چقدر عجیب است! حال و هوای احساس هم وارونه شده و دل ها را در خویش فرو می برد !
عکس هایی می گیرم …هر عکس برایم نشانه ای دارد ،انگار هر کدامشان ، بی اختیار مرا به سمت خود می کشند !
چه حکایتی دارد ! این شیون ها ،این اشک ها …
بی اختیار به تاریخ ها نگاه می کنم، جدیدترینش ۵ روز پیش !
چقدر نزدیک … مثل همه داشت زندگی می کرد !
اینجا فاصله بودن و نبودن به اندازه پلک زدنی است!
شاید هم کمتر !
مرثیه ها پی در پی تکرار می شوند و فرصت نمی‌ دهند اشک ها خشک شوند !
یک نفر تنها سر در گریبان با خودش زیر لب زمزمه می کند ،غربتش مرا به سمت خود می برد …
کنارش می نشینم ،به لحاظ پوشش هیچ شباهتی نداریم اما هر دو انسانیم ! هر دو احساس داریم و غیرت و دغدغه وطن !
از او پرسیدم کجا بود ! گفت در خیابان ،اتوبان شهید باقری و بغض امانش را برید… ‌او می گریست و منی که نمیشناختمش در تلاش تا شاید مرهمش شوم !قصه ها پشت هم در روایت بود و هر کس با افکار خود در گیر و دار …نمی دانستم به کدام سمت بروم …گاهی به این سو گاهی به آن سو …اما درد مشترک بود و زخم ها تازه !
صدای نفرین و ناله و آه و اشک ها امانم را برید …
به گوشه ای خیره شدم خالی بود ! جای چه کسی می‌شود؟ که خودش هم نمی داند ! بی اختیار زمزمه کردم خدایا ! اگر قرار است …. بریده بریده گفتم و خواستم ،سهم من هم شود !
روز اول نوروز ،اما اینجا ،این مکان مقدس،حال و هوای دیگری داشت ؛سال نویی که جور دیگر تحویل شده بود ، اینجا شب و روز معنا نداشت ، جمعیت می آمد و می رفت ، مسیر تردد ملائک بود!
گردش و تفریح و دید و بازدید و سفر و شمال و جنوب و شرق و غرب از تقویم ساکنانش حذف شده بود …!
اینجا قلب هایی خفته بود که مأمن و پناه عزیزانشان بودند …عروسی که در انتظار دامادش ، مادری در فراق پسرش !خواهر بی تاب برادرش ! پدری خیره به عکس! و همسری حیران و سرگردان! هزاران هزار غصه که هر کدام دل را چنگ می زد! اینجا ، واقعیت ها سخت تر و اندوهبارتر از شنیده ها بود …!
اینجا قطعه ۴۲ بهشت زهرا، اول فروردین ۱۴۰۵ حادثه ها پشت هم با سرعت نور در رفت و آمد بودند!
راه افتادم و خود را از مسیر خارج کردم،آسمان آبی و زلال،صدای پرندگان هم می آمد ،نسیم ملایمی چشمانم را بست،نفس عمیقی کشیدم تا شاید کمی از احساس سنگینی رها شوم ،روحم منقبض شده بود ! اینجا عشق عاشقی می کرد و عاشقی زاری … بس بود !
برای امروزم، برای تکان خوردن وجدانم ،برای شرمساری در برابر دینم، برای تمامی شهیدانی که جان خویش را فدا کردند تا به خود بیاییم،احساس وظیفه ام بیشتر شد …*
راستی هر کدام از ما در برابر خون های ریخته شده مسؤلیم ، برنامه ات چیست ؟! روز مرگی ؟ یا تغییر ؟
🔸سکوت می کنم کار زیاد است باید راه افتاد تا زمان از دست نرود …

 

✍️صمت سکوت ( فرحزادی )