✏️می نویسم از آن زمان که آنها با موشک هایشان آسمان ما را خط خطی کردند. آن موقع سهم ما فقط زمین بود. خانه ها که می ریختند و کوچه ها که پر از خاکستر می شدند. البته مردم بودند، آنها هنوز ایستاده بودند، در میان همان خانه های آوار شده و همان خاکستر ها، با همه ی صدای انفجار ها.
انگار هنوز در دل هر کسی نور کوچکی بود و صدایی، صدایی که گویی با هر نبض می گفت: ما هنوز هستیم. هنوز زنده ایم. هنوز ایستاده ایم.
پرواز آنها چرخش موشک ها در آسمان بود اما پرواز ما همین «بودن»، همین ایستادنمان میان تاریکی.
جنگ را بدون موشک ها و پهبادها نمی بازند، جنگ را زمانی می بازند که این نور و صدایی که در وجود ماست، خاموش شود. زمانی که بنشینی و کشورت را دو دستی به دشمنت ببخشی. ما نبخشیدیم. ماندیم تا پایان جان، چون ما آدم هایی بودیم که میخواستیم زندگی کنیم. مثلِ بچه ای که به صدای بمب ها عادت کرد، خشم را در دلش پروراند اما لبخند را فراموش نکرد. ما شاید بال نداشتیم، شاید آسمان در دست آنها بود، اما ما پریدیم، بدون بال، از لابه لای همین آوارها. کوتاه نمی آییم چون این زندگی حق ماست.