روایت اقتدار-شماره پانزده

اشتراک گذاری:

 

” روایت اقتدار شماره ۱۵″

“چای تلخ زندگی”

بابا جان، رهبر شهیدم با رفتنت ☕️چای زندگی فرزندانت تلخ شد، آنقدر تلخ که از گلوها پایین نمی‌رود. باید چای زندگی کمی شیرین شود تا امید به زندگی منطقی باشد؛ پس همه به دنبال حبه قندهای زندگیشان هستند. برای هرکسی این شیرینی متفاوت است، برای بعضی لبخند است، یک لبخند عمیق و کوتاه از کسی که دوستش دارند، برای بعضی ها دیدن موفقیت هایشان است، بعضی هم نگاه خدا توی زندگیشان میشود قند روز های تلخ؛ اما برای من با همه این ها فرق می‌کند. بعضی وقت ها در تنهایی هایم طوری استخوان طاقتم می‌شکند که هیچ کس نمی‌فهمد، گاهی طوری بین آشنا ها غریبم که انگار هیچ کس را ندارم! بعضی وقت ها تحمل یک ثانیه هم برایم خیلی سخت می‌شود اما همیشه فقط به یک دلیل دوباره یا علی (ع) می‌گویم و روی پاهایم می ایستم و برای تجربه کردن یک چیز دوباره شروع به تلاش می‌کنم. باید کمی تلخی بخورم تا شیرینی آن لحظه را بتوانم بچشم؛ توی این دنیای نامرد تنها حبه قندی که می‌تواند چای تلخ زندگی ام را شیرین کند، شنیدن یک ندا است از جانب مولایمان که می گوید:
🌱«یا اهل العالم انا الـمـهـــــدی (عج)»🌱

نویسنده: ثنا خرمی

پایه :نهم