روایت اقتدار-شماره شانزده

اشتراک گذاری:

 

” روایت اقتدار شماره ۱۶″

“به کدامین گناه

این روزها روزهای متفاوتی است و هر کس آرزویی در سر می پروراند. من هم آرزو می‌کنم روزی بتوانم آسمانی بدون دود و بدون ترس را ببینم.
دلم می‌خواهد روزی برسد که هر بار صدای رد شدن موتور گازی در خیابان یا صدای رعد و برق آسمان مرا از جا نپراند.
آرزو می‌کنم روزی برسد که دیگر برای گلهای پرپر کوچکی چون کودکان میناب گریان نباشم و شبی که آسمان کشورم آرام شد، نگرانی برای کودکان لبنان خواب را از چشمانم نگیرد.
من نه از قدرت سر در می آورم، نه از سیاست، نه می‌دانم جنگ چیست و نه از مذاکره چیزی می دانم، من فقط آرزو را می‌ شناسم. همان که از قدیم گفته اند عیب نیست و آدمی به آرزو و امید زنده است.
همان آرزوهایی که بال هایشان چیده می‌شود، فریادشان خفه می‌شود و تا ابد زیر آوار خانه ها و مدرسه ها دفن می‌شوند، کنار خاطراتی که قرار بود سال ها بعد با خنده از آنها یاد شود… حال خنده ها تبدیل به گریه شده و قهقهه ها تبدیل به هق هق غریبه ها، چون دیگر نایی برای خانواده هایی که در میان آتش و دود و سیاهی دنبال نشانه ای از فرشته ای پاک می‌گشتند نمانده است. دل پرخون است برای حال مادرانشان که خون جگرند!
مهم نیست چه کسی پشت ریخته شدن این همه خون است. خدا، همان که اول و آخر هستی است، خوب می‌شناسد و هم او بس است. همانطور که فرعون را خوب می‌شناخت، من که قدرتی ندارم، او خود به حسابش می‌رسد.
من فقط می‌دانم کودک، کودک است.صادقانه می‌خندد، صادقانه می‌ترسد، چه در جنوب ایران باشد، چه جنوب لبنان. چه فارسی حرف بزند، چه انگلیسی، چه عربی و چه هر زبان دیگری.
من دیده ام که نیمه شب ها چگونه غرشی عظیم، سکوت را می‌درید.دیده ام که آتش چگونه تاریکی شب را روشن می کرد. من ترس را در پس اخبار و شایعات شنیده ام.
میان این همه هیاهو هزاران قربانی وجود داشت، قربانی هایی که هیچکس در این دنیای کثیف آخرین فریادشان را نشنید، آنها نمی‌دانستند که دیوهایی کریه منظر برایشان کمین کرده اند تا جامشان را از خون آنان پر کنند، آخر به کدامین گناه در آتش طمع انسانهای شیطان صفت سوختند؟! “بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ

 

نویسنده: ملیکا گرامی

پایه :نهم