وقتی زندگی در سکوت و آرامش سپری می شود، اتفاقی می افتد که هیچکس انتظارش را هم ندارد. اتفاقی که آن سکوت دلنشین را میشکند و آرامش را از دلها میگیرد. آن اتفاق، فریاد مرگ است مرگی که بوی خون میدهد و صدای انفجارش گوش فلک را کر میکند و طعم تلخ و دردناکش تا سالها در جان آدمی باقی میماند.
برای من فریاد مرگ، جنگ بود، جنگی خانمان سوز و دلهره آور. جنگی که به کوچک و بزرگ و پیر و جوان رحم نمی کرد و هرکس که سر راهش بود را می بلعید و از او جز خاطرهای تلخ باقی نمیگذاشت.
مرگ با باران موشک های بی امانش سکوت زندگی را درهم شکست.
زندگی ای که روزی در آن، کودکان با خندههای شیرین و بازیهای کودکانه، کوچهها را پر از شور و نشاط میکردند نابود شد و خاکستر خاموش مرگ روی آنها نشست، و خانه های مردم تبدیل به میدان جنگ شد، اما با تمام این دردها و ویرانیها، مردم ناامید نشدند. با اینکه داغدار بودند و قلبهایشان از اندوه میسوخت، باز هم ایستادگی کردند و سر خم نکردند و کشورشان را تنها نگذاشتند.
آنان با صبوری، شجاعت و ایمان، ایران را از زیر سایهی سنگین مرگ بیرون آوردند. آنها فریاد مرگ را به نغمهی زندگی تبدیل کردند و بار دیگر بوی خوش امید، آرامش و زندگی در ایران پیچید. از دل آن همه تاریکی، دوباره روشنایی زاده شد و از میان خاکسترها، زندگی جوانه زد تا دوباره رشد کند و سرو سربلند ایران را پایدار سازد.