
“روایت اقتدار شماره ۲۸”
“سوگ ابدی”
کتوشلوار سرمهایاش را تنش کردم؛ خیلی زیبا شدهبود، صورتش میدرخشید، زیباییاش دلم را لرزاند. چند بار گونههایش را بوسیدم، قربانصدقهاش رفتم و گفتم: «انشاءالله دامادی خودت مادر.» برایش اسفند دود کردم. خیلی برای عروسی ذوق داشت؛ زودتر از همه حاضر شد و رفت دم در نشست تا ما آماده شویم. بیقرار بود؛ بیقراریاش از شادی بود. اولین بار نبود نبود که عروسی میرفت، ولی برای این یکی جور دیگری ذوق داشت. همگی حاضر شدیم و به سمت عروسی راه افتادیم. وقتی رسیدیم، امیرحسین سر از پا نمیشناخت. خیلی خوشحال بود؛ از این سوی حیاط به آن سو میدوید و منتظر رسیدن عروس و داماد بود.
مدام صدایش میزدم: «امیرحسین جانم، بیا لحظهای بنشین. صبور باش مادر، عروس و داماد هم میرسند.» چند دقیقه بعد، عروس و داماد از راه رسیدند؛ صدای طبل و دهل اوج گرفت و صدای کلکشیدن، همهجا را پر کرد. همه غرق در شادی بودند که ناگهان صدای مهیبی آمد و زمین و زمان را به لرزه درآورد.
سرم گیج رفت و سیاهی مطلق چشمانم را بلعید. چشمانم را باز کردم؛ دیدم همه مهمانهای عروسی روی زمین افتادهاند. هراسان و گیج، کشانکشان به دنبال پسرم گشتم. نامش را فریاد میزدم، جیغ میکشیدم و اشک از چشمانم جاری بود. یکدفعه لنگهی کفش امیرحسین را دیدم؛ از روی زمین برداشتم و چند قدم جلوتر… او آنجا بود؛ امیرحسینِ من، غرق در خون.
دنیا برایم تیره و تار شد. به سویش دویدم و در آغوشش گرفتم؛ بدنش سرد شده بود و جان در بدن نداشت. دلم نمیخواست باور کنم، نمیخواستم این حقیقت تلخ را بپذیرم. او را به سینه چسباندم و با صدایی که از ته حنجرهام بیرون میآمد، گفتم: «امیرحسین، امیرحسینِ مامان! تورا به خدا مرا تنها نگذار. تو بروی، من بیکس میشوم؛ تورا به خدا تنهایم نگذار.»
اما او رفته بود و مرا با کوهی از حسرت تنها گذاشته بود. لبان لرزانم را نزدیک گوش سردش بردم و به آرامی نجوا کردم: «پسرم، همهکسِ من، قرارِ بیقراریهایم… دیدارمان به قیامت. تا ابد دوستت دارم.»
آن شب، نهتنها امیرحسین، بلکه تمام زندگیام زیر آوار آن انفجار دفن شد. من دیگر آن مادر سابق نیستم؛ اکنون در سوگ ابدی فرزندم نشستهام. در این رنج بیپایان، با تمام مادران داغدیدهی میناب، همنفس و همدردم. حالا من ماندهام و جای خالی صدایی که دیگر «مامان» نخواهد گفت؛ و دستهایی که دیگر هرگز در دستانم گره نخواهند خورد. تنها کورسوی امیدم، وعدهی دیداری در دنیایی دیگر است که در آغوش پرمهر خدا شکل میگیرد.