روایت اقتدار-شماره سی و سه

اشتراک گذاری:

” روایت اقتدار شماره ۳۳″
“رفاقت جاودانه”

نهم اسفند ۱۴۰۴.

صبح شنبه مثل هر صبح دیگری شروع شد. بچه ها با صدای مادرانشان از خواب بیدار می شدند. یکی می گفت ای کاش امروز مدرسه نمی رفتم. یکی با خنده می گفت فقط چند روز تا عید مانده است. یکی مشتاق افطاری شب بود. یکی دست مادرش را بوسید. یکی در آغوش پدر خندید و پدر با مهربانی موهایش را نوازش کرد. اما هیچ کس نمی دانست که برای بعضی از آن ها این خداحافظی آخرین خداحافظی زندگی خواهد بود.

آن روز بچه ها فقط برای درس خواندن از خانه بیرون رفتند. اما نامشان برای همیشه در تاریخ ثبت شد.

این داستان تلخ مدرسه ای به نام شجره طیبه در میناب است. مدرسه ای که شاید خیلی ها تا پیش از آن روز نامش را نشنیده بودند. اما از آن روز به بعد نامش با اشک مادران و آه پدران گره خورد.

در میان کودکان این مدرسه اما سه دوست بودند که چیزی از پیکرشان پیدا نشد تا با ریختن خاک سرد بر آن، آتش دل مادران چشم به راهشان قدری آرام گیرد. ماکان نصیری. امیرعلی جداوی. مسیحا سالاری.

رفاقتشان فقط کنار هم نشستن در کلاس نبود. رفاقتشان آن قدر عمیق بود که حتی سرنوشت هم نتوانست میانشان فاصله بیندازد. امروز هر جا نام یکی از آن ها برده می شود نام دو دوست دیگر نیز در کنار او زنده می شود. انگار حتی تاریخ هم نخواست آن ها را از هم جدا کند.

آن ها جاویدالاثر شدند. واژه ای کوتاه اما سنگین تر از تمام واژه های دنیا. جاویدالاثر یعنی خانواده ای که همیشه چشم به راه می ماند. یعنی مادری که با هر صدای در، دلش می لرزد. یعنی پدری که هنوز در گوشه و کنار خانه صدای خنده فرزندش را می شنود.

درست است که از بعضی از این بچه ها تنها نشانه هایی اندک باقی ماند، اما حقیقت این است که یادشان از هر نشانه ای ماندگارتر است.

و مگر می شود نام امیرعلی را شنید و به مادرش فکر نکرد. مادری که باردار بود و از آن روز به بعد دو بار بر دل داشت. یک بار فرزندی که در وجودش رشد می کرد و بار دیگر داغ فرزندی که همیشه در سینه اش ماند. داغ فرزند زخمی است که هیچ واژه ای توان توصیفش را ندارد.

 تاریخ اشک مادران را ثبت می کند. صندلی های خالی کلاس، کیف های به جا مانده و خاطرات ناتمام کودکان را ثبت می کند و سکوت انسان ها را نیز ثبت می کند.

فرقی نمی کند بازیگر باشی یا وکیل، مهندس یا معلم و پزشک، هر که و هر چه باشی روزگار به یاد خواهد سپرد که در برابر خون کودکان بی گناه چه کردی! سکوت کردی یا برای شنیده شدن صدای مظلومیتشان قدم برداشتی؟

من می نویسم تا صدای شیون مادران، مظلومیت کودکان و انسانیت و آزادگی در دل تاریخ گم نشود.

چرا که اگر کسی نام ماکان، امیرعلی، مسیحا، میناب و شجره طیبه را شنید و دلش به درد نیامد فاتحه اش را باید خواند چرا که قطعاً انسانیت در وجود او مرده است.

نویسنده: فاطمه بوذری نژاد
پایه :نهم